همسرم5 - تاریخ: 1393/9/29 ساعت: 17:09
حمید،به حرف بابام گوش ندادم وبا همین صورت کبود شده نرفتم کلانتری شکایتتو بکنم. من اول شکایتت رو به خدا می کنم ومنتظر رأی و اقدام خودش میشم. حمید دوست دارم اونی که این سرنوشت رو برام نوشت خودش کمکم کنه. بدون دادگاه وکلانتری.. شاید اشتباه می کنم اما میخوام اینجوری ادامه بدم..
همسرم 4 - تاریخ: 1393/9/23 ساعت: 20:39
حمید این روزا معلومه خوشحالی،چون وقتی زنگ میزنم روگوشیت وکاری دارم دیگه بدون خداحافظی قطع نمیکنی روم. پریشب که باخنده وخوشحالی چندجمله ای با من صحبت کردی ،وقتی خوابیدم توی خواب دیدم روز عقدمونه وتوی محضریم.من یه لباس گرون شیک پوشیدم وفوق العاده شادم. حمید آرزو دارم  هزاربار دیگه اون خوابو ببینم.. حم...
همسرم3 - تاریخ: 1393/8/3 ساعت: 14:09
راستی حمید پسر خاله ام مهران را یادته. همون که به قول خودت خوشگله.. اونروزی می خواستم قضیه شو برات تعریف کنم ولی ترسیدم بازهم به فامیل هام بخندی. مهران پنج شش ماهیه رفته یه استان دور برا سربازی..اما انگار ماه پیش اومد مرخصی ودیگه برنگشت.خاله م بیچاره بردش پیش چندتا روانشناس.اما ظاهرااون فقط از جایی ...
همسرم 2 - تاریخ: 1393/8/2 ساعت: 18:01
حمید یادته وقتی  با پدرت و برادر بزرگت اومدین خواستگاری من.مامانت راضی نبود ونیومد.توگفتی رضایت مامان مهم نیست ودوست داشتن خودت اصله.آخرشم تا روزی که رفتیم ماه عسل با مامانت کنار نیومدی.یادته گفتی مامانت سالهاست داره دخترهایی که می پسندی رو ازت جدا میکنه. ولی نوبت  من  که رسید،دیگه مامانت کاری از دس...
همسرم - تاریخ: 1393/8/2 ساعت: 17:05
حمیدجان ،همسرم،عصر با دختر کوچولومون رفتم  تا مغازه ی سر کوچه. یه دفعه  دخترم گفت مامان انگشت کوچولوتو بده بگیرمش. نمی دونی وقتی با دست کوچیکش ،انگشتمو گرفت چقدر احساس دلگرمی ومحبت کردم  وچقدر هم احساس خوشبختی.. یعنی میشه یه روز تیرگی بین من وتو ازبین بره وتو دستموبگیری.. من که بعد از پنج سال ، باز ...